روزمرگی

 لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که

 چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟! 

 لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش

 کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و

بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش

به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی

برقی است یا نه ؟!

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج

، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی

ببینی می‌شود یا نه ؟!

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر

به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن

بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟

 زیبائی در فراتر رفتن از روزمرگی‌هاست

/ 41 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی لقمانی ۞●(دفتر عشق)●۞

سلام دوست عزیز خوبی؟ ★❤ وبلاگ دفتر عشق با متن ( وفای بی وفایی ات ) به روز شد★❤ ۩▓۩ ๑۩۞۩๑۩▓۩ ๑۩۞۩۩▓۩ ๑۩۞۩๑▒ ๑۩۞۩๑▒ جدیدترین مطالب عاشقانه در . . . پرطرفدارترین سایت عاشقانه :»»» سایت رسمی مهدی لقمانی ( دفتر عشق ) www.daftareshghe.com ۩▓۩ ๑۩۞۩๑۩▓۩ ๑۩۞۩۩▓۩ ๑۩۞۩๑▒ ๑۩۞۩๑▒

حمیدرضا

سلام..خوبین..شبتون بخیر..ممنون که این مدت نبودم..به وبم سر میزدین..خدا بخاد دوباره برگشتم

ye delbakhte

salam golam , mec aziizam [قلب] u ham webe khobo ghashangi dari limket kardam [چشمک] plz mano ba esme aValinO aKharin ESHGHAM belink [مغرور] fadaWt [ماچ]

مجيد

سلام عسل خانم ممنون كه به سايت ما سر زديد شما هم سايت جالبي داريد موفق باشيد

سارا

دعا يادت نره خانومي به منم سر بزن

محمدعلی رضایی

با سلام ارادت خوب وخوش سرحال هستی هستی[گل][گل][گل] از اینکه توفیقی شده که مطالبی که با زحمت نوشتی رو بخونم خیلی خرسندم وبهت تبریک می گم دست مریزاد[گل][گل][گل] درمورد نظر صمیمانه ات خیلی ممنونم[گل][گل][گل] در پناه حق همیشه شاد و امید وار قلمت هم مانا[گل][گل][گل] ----------------------------------- روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می خواهم خدا را همین الآن ببینم. کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی. او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب. هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟ مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می کردم هوا بود. کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواه

امير

من چيستم؟ لبخند پر ملامت پاييزي غروب در جستجوي شب که يک شبنم فتاده به چنگ شب حيات ، گمنام و بي نشان در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ!!![گل] به يادتم...![گل]